واژه ای به نام عشق

اینجا همه چی در همه

  گاهے باید به فاصله ها خوش آمد بگے !

شایـב اومـבن ؛

تا بعضے از حماقتِ ما رو جبراטּ کنـטּ ... !!

نوشته شده در دو شنبه 20 خرداد 1392برچسب:,ساعت 14:32 توسط عطا| |

  פֿـیــلـــے سـפֿـتـﮧ..

بـگـﮧ : " مےترسـَمـ بـَعـבا فـڪر ڪنے

عـشـقـ مـَטּ بـچـﮧ گـونـﮧ بـوבه! "

و چـَنـב سـالـ بـَعـב

تـو چـشــآتـ زُلـ بـزنـﮧ و بـگـﮧ :

"تـو عـشـقـ بـچـگــے ـهـامـ بـوבے" ... !!!

نوشته شده در دو شنبه 20 خرداد 1392برچسب:,ساعت 14:31 توسط عطا| |

 

به خوشتیپی و خوشگلیه این کوچولو از 0تا20چند میدین؟

نوشته شده در یک شنبه 19 خرداد 1392برچسب:,ساعت 16:22 توسط عطا| |

  گاهی با اینکه حق با توئه .... ولی باز بهت زور میگن ....

یه وقتایی میدونی طرف داره دروغ میگه ....ولی نمیتونی ثابت کنی ...

ولی بد تر از همه اینه که حرف تو دلت داشته باشی ....

ولی زبونت نچرخه تا بگی و فقط سکوت کنی .......

سوالمو خوب بخون و بعد جواب بده ....

کدومش سخت تره ؟؟؟

حرف دلتو هم بزنی ما گوش میکنیم .......

نوشته شده در شنبه 4 خرداد 1392برچسب:,ساعت 16:22 توسط عطا| |

  میگن مجازیه !!! این فضا رو میگم..

اما واقعی تر از هر جایِ دیگه س...

میگید نه ؟! از خودتون بپرسید...

همه آنچه بیرون از این فضا پنهان می کنیم تا تو دید نباشن..

این جا از آشکار کردنشون ابایی نداریم...

صداقت یعنی این...حتی اگه اسمت دروغی باشه.

حتی اگه جنسیتت دروغی باشه..بازم خودتی..خودِ خودت..

فقط سعی کنیم حالا که می تونیم خودِ خودمون باشیم

به خودمون دروغ نگیم..

نوشته شده در شنبه 4 خرداد 1392برچسب:,ساعت 16:1 توسط عطا| |

 چه کنم؟! از بس دلم گرفته از دوری تو

شعر می گم شاید آروم بشم از سوری تو
تو که رفتی دل من طوری شکست
که کسی لای شکسته هاش نشست
واسه اینه که دلم خوب نشده
خوب چی بگم دوباره عاشق نشده
بعضی شب ها خواب به چشمام نمیاد
بی خودی بهونه می گیره کسی که نمیاد
ولی بعضی شبا اونقدر دل من بغضی می شه
که خدا روح منو می بره جایی که دلم آروم بشه
نوشته شده در یک شنبه 22 ارديبهشت 1392برچسب:,ساعت 17:8 توسط عطا| |

 خــدایـــا . . .


میـــــبینی ؟؟؟

دلـــم را ؛ کســانی میشکنند !!

که هرگز ... دلم به شکستن دلشان راضی نیــــســت
نوشته شده در چهار شنبه 4 ارديبهشت 1392برچسب:,ساعت 21:20 توسط عطا| |

 اونـــی که زود میـــرنجــــه زود مـــیره،زود هم برمیگــــرده. ولـــی اونی که دیر میـــرنجــــه دیر میــــره، اما دیگـــه برنمیـــگرده .....!!!!!!

نوشته شده در دو شنبه 2 ارديبهشت 1392برچسب:,ساعت 22:57 توسط عطا| |

 اباران که می بارد...
تمام کوچه های شهر پر از فریاد من است که می گویم: من تنها نیستم, تنها منتظرم...
بـاران کـه می بـارد دلـم بـرایت تنـگ تـر می شـود...
راه می افـتم ...
بـدون ِ چـتـر ...
من بـغض می کنـم
آسمـان گـریـه ...

نوشته شده در پنج شنبه 29 فروردين 1392برچسب:,ساعت 13:47 توسط عطا| |

 

 

نوشته شده در پنج شنبه 29 فروردين 1392برچسب:,ساعت 13:45 توسط عطا| |

 

 پیدا کردنِ کسی که به شما بگوید

دوستت دارم سخت نیست ...!!!!

پیدا کردنِ کسی که واقعا" به شما ثابت کند

که دوستتان دارد دشوار است ......!!!!!!

نوشته شده در پنج شنبه 29 فروردين 1392برچسب:,ساعت 13:25 توسط عطا| |

  وقتی خسته ام

وقتی کلافم

وقتی دلتنگم

بشقاب ها را نمی شکنم

شیشه ها را نمی شکنم

غرورم را نمی شکنم

دلت را نمی شکنم

در این دل تنگی ها زورم به تنها چیزی که میرسد

این بغض لعنتی است ...که میشکنم

نوشته شده در جمعه 23 فروردين 1392برچسب:,ساعت 14:24 توسط عطا| |

 

گاهی دلم می خواهد خودم را بغل کنم!
ببرم بخوابانمش!
لحاف را بکشم رویش!
دست ببرم لای موهایش و نوازشش کنم!
حتی برایش لالایی بخوانم،
وسط گریه هایش بگویم:
غصه نخور خودم جان!
درست می شود!درست می شود!
اگر هم نشد به جهنم...

نوشته شده در چهار شنبه 21 فروردين 1392برچسب:,ساعت 20:3 توسط عطا| |

  ﻣﺎ ﻫﻤﺎن آدﻣﻬﺎﯾﯽ ﻫﺴﺘﯿﻢ ﮐﻪ ﺑﻪ راﺣﺘﯽ دﯾﮕﺮان را ﺗﺮک ﻣﯿﮑﻨﯿﻢ اﻣﺎ وﻗﺘﯽ ﮐﺴﯽ ﺗﺮﮐﻤﺎن ﻣﯿﮑﻨﺪ ﺟﻮری ﮐﻪ اﻧﮕﺎر دﻧﯿﺎ ﺑﻪ آﺧﺮ رﺳﯿﺪﻩ ﺑﺎﺷﺪ ... ﺑﻐﺾ ﮔﻠﻮﯾﻤﺎن را ﺧﻔﻪ ﻣﯽ ﮐﻨﺪ

نوشته شده در یک شنبه 18 فروردين 1392برچسب:,ساعت 22:57 توسط عطا| |

 

چه کسی حرف مرا می فهمد؟ چه کسی درد مرا می داند؟ در پس پرده ی اشک چشمم چه کسی راز مرا می خواند؟ چه کسی واژه ی تنهایی را در دل غم زده ام می بیند؟ با سر انگشت محبت چه کسی قطره ی اشک مرا می چیند سال ها غیر خداوند بزرگ هیچ کس از غمم آگاه نبود توشه ی زندگیم در همه عمر جز غم و غصه ی جان کاه نبود مرا...

 

نوشته شده در یک شنبه 18 فروردين 1392برچسب:,ساعت 22:36 توسط عطا| |

  ای فلک گر من نمیزادی اجاقت کور بود؟ / من که خود راضی به این خلقت نبودم زور بود؟ / من که باشم یا نباشم کار دنیا لنگ نیست.... / من بمانم یا بمیرم هیچ کس دل تنگ نیست ....!!! ...

نوشته شده در یک شنبه 18 فروردين 1392برچسب:,ساعت 22:33 توسط عطا| |

  لــــــــطفا تا آخر بخونید .............
.
.
من وقتی اینو شنیدم نمیدونم چی بگم ولی خیلی رفتم تو فکر
هر کی این رو خوند به بقیه هم بگه اینو بخونند
ای تف به این زندگی که همش مردم تو فکر خودشونن 
.
.
از زبان یک شخص:
توی قصابی بودم که یه خانم پیر اومد تو مغازه و یه گوشه ایستاد...

یه آقای جوان خوش تیپی هم اومد تو گفت: آقا ابراهیم قربون دستت پنج کیلو فیله گوساله بکش عجله دارم...

آقای قصاب شروع کرد به بریدن فیله و جدا کردن اضافه‌هاش...
همینجور که داشت کارشو انجام میداد رو به پیرزن کرد گفت: شما چی میخواین مادر جان؟

پیرزن اومد جلو یک پونصد تومنی مچاله گذاشت تو ترازو گفت: لطفا" به اندازه همین پول گوشت بدین آقا...

قصاب یه نگاهی به پونصد تومنی کرد و گفت: پونصد تومان! این فقط آشغال گوشت میشه مادر جان...

پیرزن یه فکری کرد و گفت: بده مادر... اشکالی نداره... ممنون...

قصاب آشغال گوشت‌های اون آقا رو کند و گذاشت برای اون خانم...

اون آقای جوان که فیله سفارش داده بود همین جور که با موبایلش بازی میکرد رو به خانم پیر کرد و گفت: مادر جان اینارو واسه سگتون می‌خواین؟

خانم پیر رنگش پرید و سرخ و سفید شد و با صدای لرزان نگاهی به اون آقا کرد و گفت: سگ؟!!!

آقای جوان گفت: بله... آخه سگ من این فیله‌ها رو هم با ناز میخوره... سگ شما چجوری اینا رو میخوره؟!!

خانم پیر با بغض و خجالت گفت: میخوره دیگه مادر... شکم گرسنه سنگم میخوره...

آقای جوان گفت: نژادش چیه مادر؟

خانم پیر گفت: بهش میگن توله سگ دو پا... اینا رو برای بچه‌هام میخوام اّبگوشت بار بذارم خیلی وقته گوشت نخوردن!

با شنیدن این جمله اون جوون رنگش عوض شد... یه تیکه از گوشت های فیله رو برداشت گذاشت رو آشغال گوشت های اون خانم پیر...

خانم پیر بهش گفت: شما مگه اینارو برای سگتون نگرفته بودین؟

جوون گفت: چرا مادر...

خانم پیر گفت: بچه های من غذای سگ نمیخورن مادر...
بعد گوشت فیله رو گذاشت اون طرف و آشغال گوشت هاش رو برداشت و رفت..

نوشته شده در چهار شنبه 14 فروردين 1392برچسب:,ساعت 13:47 توسط عطا| |

                                    دوباره نم نمه بارون

صدای شر شر ناودون

دل بازم بی قراره

دوباره رنگ چشاتو

خیال عاشقی با تو

این دل آروم نداره نداره نداره

شبامو خواب نوازش

شمات

دلم پر زده واسه عطر نفسهات

اتاقم عطردوباره هق و هق بالش

گریه یعنی ستایش

ستایش یعنی تو و چتو داره

دلم گرفته دوباره

کار من انتظاره

یه عکسو درد دلامو

میریزه اشک چشامو

غم تمومی نداره نداره نداره

صدای باد و کوچه

داره تو خونه میپیچه

قلبم اروم نمیشه

بغل گرفتمت انگار

دوباره خواب و تکرار

باز نبودی و من تکیه دادم به دیوار

ستایش یعنی این دیوونگی ها

شبیه حس خوبه تو دل من

نگاه کن تو چشای بی قرارم

چقد این لحظه ها رو دوست دارم

تصور میکنم پیشم نشستی

چقد خوبه چقد خوبه که هستی

ستایش یعنی این حسی که دارم

نوشته شده در یک شنبه 11 فروردين 1392برچسب:,ساعت 10:59 توسط عطا| |

 یـه چیـزی که هیـچ وقـت فکـرشُ نمـیکـردم


کـه به ایـن زودی بهـش بـرسـم


این بود که تـو این سـن بشینـمُ گـاهـی ناخودآگـاه


نفسهـای عمیـق از تـه دل بکشـم...


واسـه کشیـدنـشون حـالا زود بود ...!!!! خـــــیــــلی زود!!!

نوشته شده در پنج شنبه 8 فروردين 1392برچسب:,ساعت 20:47 توسط عطا| |

 

هیچی مثل تنها بودن سخت نیست !!
ولی سختر از اون تنها بودن تو جمع است !!!

 

 

و سخت ترین ان است که با اشک بنویسی و با خنده بخوانند!!

نوشته شده در دو شنبه 5 فروردين 1392برچسب:,ساعت 20:54 توسط عطا| |

 همیشه بهم میگفت زندگیمی....

 

وقتی رفت من بهش گفتم:مگه من زندگیت نیستم؟

 

گفت آدم برای رسین به عشقش باید از زندگیش بگذره....

نوشته شده در دو شنبه 5 فروردين 1392برچسب:,ساعت 20:54 توسط عطا| |

 

بدترین درد مردن نیست

دلبستن به کسی هست که سهم تو نیست

نوشته شده در یک شنبه 4 فروردين 1392برچسب:,ساعت 16:20 توسط عطا| |

افرادی تو زندگی هستند که هیچ وقت ترکت نمیکنند

                   ولی بلدند کاری کنند

          که خودت یواش یواش ترکشان کنی

نوشته شده در یک شنبه 4 فروردين 1392برچسب:,ساعت 16:18 توسط عطا| |

بگو چه مخدری در وجودت بود که این همه در نبودنت درد میکشم 

نوشته شده در یک شنبه 4 فروردين 1392برچسب:,ساعت 16:16 توسط عطا| |

  بعضی وقتهــآ...

           از شدت دلتنگیــــ ،

                        گریهــ کهــــ هیچ...!!! 

                                           دلــ♥ــَت می خــوآهــَد ؛

                                                                   هــآی هــــآی بمیــــری...!

 

نوشته شده در یک شنبه 4 فروردين 1392برچسب:,ساعت 16:13 توسط عطا| |

                 به این شک رسیدم

        تو اما که انگار بهونه ات همین بود

      گذشتی چه اسون چه اون چقدر زود

          نگاه کن ببین حال من ناخوشه

         جدایی چه اسون منو میکشه

            منو میکشه خاطراتم باهات

            کنارم نشسته یه سایه بجات

یه سایه که شکل شبیه منه که تنهایی هامو بهم میزنه

             منو میکشه خاطراتم باهات

           کنارم نشسته یه سایه بجات

            نگاه کن ببین بی تو حالم بده

          نمیای به خوابم دیگه سر زده

من عطر میزنم تا دلت بامنه میدونم کیه که مارو چشم زده

         نگاه کن ببین حال من ناخوشه

 

نوشته شده در شنبه 3 فروردين 1392برچسب:,ساعت 20:47 توسط عطا| |

                               و اشک...

                     و خاطراتی مبهم از گذشته

    و احساسی که ماند در کوچه های خیس سادگی ام

                فرصت باتو بودن تو همی شیرین بود

                          خواب کودکانه ی من 

                           و تو ماندی در خاطراتم 

                               بی انکه تو را..!!!

          چه قدر سخت است که با اشنا ترینت بیگانه باشی...

                            بعد از این همه عبور کبود

                 قول میدهم دیگر قدر خلوتهایم را بدانم


 

نوشته شده در شنبه 3 فروردين 1392برچسب:,ساعت 20:40 توسط عطا| |

 این روز ها خراب هرکی باشی فکر میکنه تاریخ مصرفت گذشته!!!!!

نوشته شده در شنبه 3 فروردين 1392برچسب:,ساعت 15:42 توسط عطا| |

 رفیق معامله فسخ شد!!!

در قبال دنیا یک تار موریت را میخواستند..... و من ندادم!!!!!!

نوشته شده در شنبه 3 فروردين 1392برچسب:,ساعت 15:41 توسط عطا| |

 اگر روزی تهدیدت کردند بدان در برابرت ناتوانند

اگر روزی خیانت دیدی بدان لیاقتت را نداشتند 

اگر روزی ترکت کردند بدان ارزشت بیشتر از اینهاست!!!!

نوشته شده در شنبه 3 فروردين 1392برچسب:,ساعت 15:39 توسط عطا| |


Power By: LoxBlog.Com